الشيخ علي اكبر النهاوندي
157
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )
شروع به تبليغ ، او را زجر يا حبس نمايند ، سياست كنند ، بالمرّة نگذارند تبليغ رسالت نمايد و يا سنواتى بر او بگذرد و نگذارند در رسالت خود تكلّم نمايد ، هيچ قبحى بر خدا و رسول او لازم نخواهد آمد و بر خداى تعالى لازم نباشد كه عباد را بر دفع ظلم ايشان از انبيا مقهور نمايد . چنانكه در حقّ كثيرى از انبيا ؛ مثل موسى بن عمران واقع شد كه هفت سال بر باب قصر فرعون بماند و حاجبان فرعون از داخل شدن در قصر و ديدن فرعون مانع بودند . فضلا از آنكه اداى رسالت و اتيان به مأموريّت نمايد و مثل رسل انطاكيّه كه در حبس سلطان آن شهر بودند و نگذاشتند ايشان در ميان مردم تردّد نمايند كه مبادا مردم به سخنان ايشان گوش دهند تا آنكه رسول سوّمى به لباس تجارت از جانب حضرت عيسى وارد آن شهر شد و به تدابير عملى ، وزارت سلطان را اختيار نمود و تا هفت سال ابدا از مقصودش متكلّم نشد . همچنين مثل كفّار قريش كه مردم را منع مىكردند و زجر مىدادند تا به سخنان رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله گوش ندهند و نمىگذاشتند سخنان آن حضرت ، گوشزد مردم شود . مدّت بسيارى ، بلكه بعضى از اوقات ، گوشهاى خود را مىگرفتند تا كلام آن سرور را استماع ننمايند . پس اگر كلّ لطف ، بر خدا واجب باشد ، چرا حق تعالى اين اذيّتها را كه كثيرى از انبيا ، در ابتداى تبليغ مىكشيدند و از اصل تبليغ ممنوع بودند ؛ از ايشان دفع ننمود ، تا آنها آنچه را مأمور بودند ، تبليغ نمايند ؟ بلى ، اگر منع ايشان به نقض غرض ، لزوم عدم تماميّت حجّت و يا عقاب بلا بيان و حجّت مؤدّى شود ؛ مثل آنكه در تمام زمان رسالت خود ، از تبليغ به قدر كفايت ممنوع شوند ؛ البتّه در اين صورت ، چنين لطفى واجب على اللّه سبحانه است و عقلا واجب است خداوند نبىّ خود را حفظ نمايد تا آنچه مقصود تبليغ است ، حاصل گردد ، حجّت الهى بر خلق تمام شود و لسان معذرت ايشان ، در طغيان و مخالفت منقطع گردد . ليكن در اين صورت مىگوييم : حال وصىّ نيز مثل حال نبىّ خواهد بود كه اگر